صبح ششم جمادیالاول سنه ثانی ثلثین اربعمایه و ألف در خسبشگاه بودم. نیمی از بستهٔ گرانسریله را برای چاشت تناول نمودم، مزهٔ آن عظیم خوش بود! بعد چاشت منتظر اهل بیت گشتم و به اتفاق قصد تپهٔ همجوار کردیم. بر تَل اشجار و مجسمههای عریان فراوان بود. به عکس گرفتن شدیم. مردم این ولایت بسی صبورند و هنگام نقشنگاری میایستند و از مقابل دوربین گذر نمیکنند. در اوج ماهور، عمارت مفصلی بنا شده بود. گویند که این عمارت را سپاهبانی با نام ماکسیمیلیان بنا نهاده است. نیروهای آزادیخواه و لیبرال او را امروز اعدام کردند و از بهر همین تقدیر سرانجام عمارت خویش را ندیده است. به عمارت شدیم. از بخت خوش دیدنیهای کشور در این هفته مجانی بود. عمارت عظیم بود و دو سقف و دو زمین داشت (دوطبقه) هر پنجرهٔ آن به نیکویی گذارده گشته بود و تنوع فضا را دو چندان مینمود. مجسمهها و تابلوهای مجلل در اندرونی عمارت فراوان بود، اما عجبا، با این که عمارت عبادتگاه داشت مطبخ نداشت! سر انجام هلاک به داخل شهر گشتیم که یک فرسنگی فاصله داشت، در آنجا به یک طباخی شدیم تا ناهار تناول کنیم. بعد ناهار به قصد خانهٔ اُختم گشتم، طی طریق از جلوی کاسبی رد گشتیم که بستنی به قیمت یک یورو و اندی میفروخت. ما تاب نیاورده و در آن شدیم. بستنی عظیم خوشمزه بود! بعد آن به خانه شدیم و من از آنجا به خسبشگاه خویش گشتم.
۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر