شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

موش تو سوراخ نمی‌رفت جارو به دمش می‌بست

یه نگاه به این بندازین. حالا همون بابایی که این شاهکارو زده می‌خواد مترو رو هم تو دستش بگیره.

جو حاکم

نشستی توی تاکسی رادیو می‌گه فلان کسک گفته تا وقتی مدیریت مترو انحصاری باشه جای پیشرفتی ندارد.

شبش یکی می‌پرسه فیلم محسن هاشمی رو دیدی؟

یه هفته بعد توی تاکسی می‌بینی مسافر جلویی روزنامه‌ی کیهان دستشه. توش یه ستون هست با تیتر انتقادات مردم از مترو

چند روز بعد می‌شنوی ا.ن بی‌کار نشسته و برای مترو هم پیشنهادات سازنده داده!

فقط می‌مونه چند سوال. کی داره کی رو تخریب می‌کنه؟ کی نمی‌ذاره کی کار کنه؟ دستای کی پشت پردست؟ مافیا کیه؟

جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹

از این ننگین تر هم می‌شه؟

موسوی: مراقب باشید مخالفان هنگام نابود کردن خود، به کشور شما لطمه نزنند.

چه لطمه‌ای بزرگتر از این که چرخه‌ی سوخت توی کشور دیگه‌ای کامل بشه؟

اینا همونایین که می‌گن خاتمی ننگ پذیرفتن تعلیق رو به خودش داد؟ مملکت رو فروخت؟

شنبه ۲۹ اوت ۲۰۰۹

بیخ گوش

سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

سفرنامه ۲

بیست و پنجم شعبان سنه ثلثین اربعمایه و ألف از طهران با مرکب خود (پژوی ۴۰۵) به نیت برگزاری انجمنی به سمت بناب گشتیم. راهی عظیم کفی و سراسر شاه‌راه ۳۳ فرسنگ طی طریق نمودیم و به آبادی قزوین رسیدیم و از آن گذشتیم. ۳۰ فرسنگ هم برفتیم تا به زنجان شدیم و از آن‌جا عزم هشت‌رود، در زنجان عوارضی بسیار سنگین پرداختمی. در بین راه پاسبانان بسیار با دوربین دیدم که منتظر خاطی بودند به غیر پاسبانان خربزه‌ی فراوان رسیده در بین راه بسیار یافت می‌شد که جای همگی خالی! به هشت‌رود که شدیم از بهر کمبود سوخت بالاجبار به خود شهر گشتیم. از هشت‌رود تا مراغه ۱۳ فرسنگ بود که آن نیز طی شد و ۳ فرسنگ هم تا بناب طی کردیم. سرانجام بیست و پنجم شعبان سنه ثلثین اربعمایه و ألف به بناب شدیم. هوای آن‌جا شب عظیم خوش بود!

بیست و ششم شعبان سنه ثلثین اربعمایه و ألف روز اقبال طلاب انجمن بود، بعد از اقبال طلاب به دنبال میز رفته و به پژوهشگاه فنون هسته‌ای شدم. عمارتی نیکو در آن‌جا بنا شده بود. هر چند به زیبایی قبلش نمی‌نمود. به هنگام غروب به دنبال یخ و شربت می‌گشتم، سرانجام بسی دیر به آنجا رساندم. شب نیز قصد خسبش‌گاه نمودیم اما دروازه‌ی آن بسته بودند. به ناچار از سد خسبش‌گاه همچون راه‌زنان وارد شدیم. طلابی بسی خون‌گرم داشت و تا ۴:۳۰ بامداد مشغول فوتبال گشتیم و بعد آن خسبیدیم.

بیست و هفتم شعبان سنه ثلثین اربعمایه و ألف حمید موجودی بود دوست‌داشتنی، بسی گرد که جز خوردن به چیز دیگری نمی‌اندیشید قرار بود به همراه وی به مراغه رویم و از بهر عمارات باستانی آن‌جا با خبر گردیم. به رصدخانه شدیم در آن‌جا مسیری دوار می‌دیدی که اگر در آن سخن می‌گفتی با چرخشی به خودت باز می‌گشت. حمید قصد رانندگی کرد. روشن نشدن مرکب ما همانا و خفه نمودنش همان. شکرالله مرکب روشن شد و از رصدخانه به دنبال دیگر عمارات گشتیم به دنبال پلی که از روی آن گذشتیم اما با خبر نگشتیم. پلی بود عظیم کوچک، به دنبال یخچال‌خانه‌ای گشتیم و از مردی برای ورود به آن‌جا جویا شدیم. جوانمردی بود بسیار خونگرم دروازه‌ها را به ما نشان داد و حتی شماره‌ی خود به ما داد! سپس به پارک معلم شدیم. پارکی بس عظیم بود اما روی ماهور. در آن‌جا آب روان و اشجار بود. حمید در بالا آمدن از آن نفس می‌زد. نیت منزلی دیگر کردیم در بین راه به فروشنده‌ی ساندویچ رسیدیم که آن‌را سعید می‌خواندند. حمید با او سخن گفت و از امکاناتش دیدن کرد و یک دل نه صد دل عاشق ساندویچ‌هایش گشت و قرار شد که ۲۵۰ ساندویچ برای ما آماده سازد. از مغازه نیز به مسجد مهرپرستان شدیم. عمارتی کهن و عظیم جالب با دخمه‌های بسیار. سرانجام از مراغه به پژوهشگاه و بعد انجام ما یحتاج حیات به خسبش‌گاه رفتیم. باز هم نامردها دروازه‌ها بسته بودند! در خسبشگاه کمی به تفریح پرداختیم و خسبیدیم.

بیست و هشتم شعبان سنه ثلثین اربعمایه و ألف از چند کاری دیدن نمودم و جلسه‌ای به صورت گفت و گو داشتیم با طلاب. مرشدی لوس جلسه را ترک گفت ننگ بر راشدش! طلاب را به مراغه بردیم از بهر تفریح و اینبار من و مهدی به دنبال بستنی رفتیم. هر چه این آبادی داشت بستنی نداشت! شکر الله این نیز به خیر گذشت.

بیست و نهم شعبان سنه ثلثین اربعمایه و ألف اختتام الیوم بود و همه چیز به نیکویی گشت و انجمن ما به پایان رسید. عصر نیز عازم طهران گشتیم. از بهر توجه بسیار فراوان ساروان کاروان به راه در میانه دو بار گم گشتیم. شب به زنجان شدیم و در کاروان‌سرا استراحت نمودیم و غذا تناول کردیم. کشک بادمجان و دیزی! جای شما خالی! سر انجام اول رمضان سنه ثلثین اربعمایه و ألف به منزل‌گاه باز گشتیم.

سه‌شنبه ۴ اوت ۲۰۰۹

what they deserve


Any society that would give up a little liberty to gain a little security will deserve neither and lose both.
Benjamin Franklin

جمعه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

از پشت تریبون راحته

آقای جنتی!
حداقل این دوستان یک فاتحه خواندند اما شما چطور؟
آهان اینا لیاقت فاتحه‌ی شخص کریم‌النفسی مثل شما را ندارند. اصلا از کی تا حالا برای محارب با خدا و پیغمبر و امام زمان فاتحه می‌خوندن.

آقای جنتی!
اگه مردی و جراتشو داری پاشو برو خونه‌ی یکی از این مادران داغ دار. همون کاری که موسوی کرد. اگه وجودشو داری برو. بهشون بگو که مسبب مرگ بچشون موسوی و خاتمیه که به قول شما فتنه کردن و باعث مرگشون شدن تو صورتشون نگاه کن و اینو بگو.
چی می‌ترسی؟ می‌ترسی کاری دستت بدن؟ برای چی؟ مگه تو کاری کردی؟
سخته؟ باشه آسون‌تر، اصلا برو به آقای روح الامینی بگو، چطوره؟ اون که مدتی با شما دمخور بوده و با هم تعارف ندارین بهش بگو بچتو موسوی کشت. به همین سادگی.

پی نوشت آقای جنتی در نماز جمعه: شما مردم را به این راه ها کشیده اید حالا می روید برایشان فاتحه می خوانید، بروید عذرخواهی کنید بگویید ما فتنه کردیم اینها کشته شدند اگر این آشوب نبود و این جنجال رابه راه نینداخته بودید آیا کسی کشته می شد و این همه مادر داغدار می شدند.

سه‌شنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

تغییر موضع


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

برکناری وزیر ارشاد

سجاد جان اول از همه خواستم بگم
p:
یادته گفتی که خاتمی و موسوی برای کتک خوردن به نماز جمعه می‌آیند؟
یادته چقدر در حمایت از احمدی‌نژاد نوشتی؟ بقیه رو تحقیر کردی؟ به خیلی‌ها تهمت نماز اولی بودن زدی؟ گفتی نماز خوندن پشت هاشمی می‌تونه اشکال داشته باشه؟
اما الان چی؟ کی کتک اصلی رو خورد؟ به حرمت چه کسی توهین شد؟ حالا منتظرم توی وبلاگت جملات ضد محمودی ببینم ولی حیف که دیر می‌بینم!

به پشت اندر آورد زین و لجام همی گفت با خود یل نیکنام
چنین است رسم سرای درشت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

پی‌نوشت: سجاد پسر صفار هرندی وزیر برکنار شده‌ی ارشاد است.

مهد کودک دهم

امام خميني يك بار فرمودند هر كس در جرگه گرگها درآمد ديگر خواب راحتي از دست گرگها نخواهد داشت. چرا كه گرگها از ترس يكديگر دايره وار و روبروي هم مي خوابند.

حالا به کل جماعت اصولگراها و راستی‌ها اعم از آقایان لاریجانی، عسگر اولادی، حداد عادل، باهنر، ولایتی، ضرغامی، شریعتمداری و ... توصیه می‌کنم شماهاهم سعی کنید روبروی هم بخوابید فقط به یاد دوستانی چون خوش‌چهره، پور محمدی، نوذری، وزیری، و از همه داغ‌تر صفار هرندی، محسنی‌اژه‌ای.

کم کم به جایی می‌رسید که خودتون هم نمی‌تونید جمعش کنید. بازم به یاد جمله‌ی امام خمینی خطاب به اعراب: صدام سگیه که پاچه‌ی همتون رو می‌گیره.

در نهایت به ولی‌امر مسلمین می‌گم، روزی نوبت شما هم می‌رسد و چه روز جالبی خواهد بود.