ساعت ۱۰:۰۵ خیابان آیت الله مدنی. سمندی در کنار خیابان میایستد. دختری از ماشین که پر از پسر است بیرون میآید. در همین اثنا از کنار پیر مردی رد میشدم که زل زده بود به سمند کذایی. همین طور که داشتم میرفتم صدای پسری را شنیدم که از ماشین بیرون آمده و بعد دختر خانم میگه :
نکن داره نگاه میکنه!
خوشبختانه توفیق نداشتم ببینم، و فقط شنیدم.
نکن داره نگاه میکنه!
خوشبختانه توفیق نداشتم ببینم، و فقط شنیدم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر