۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

حسادت

دیروز از خیابانی رد می‌شدم. دو جوان دیدم که دفتری جلویشان است و نشسته‌اند با آرامش تمام روی آن کاری می‌کردند. از فرط کنجکاوی رفتم و زیر چشمی نگاهی به دفترشان انداختم. داشتند نقاشی ساختمان قدیمی و زیبایی را که کمی دورتر بود با ظرافت و حسن جمال واقعیش می‌کشیدند. حسودیم شد! نه به خاطر این که نقاشیشان خوب بود. به خاطر لذت و آرامشی که در خلق یک هنر، زیر پرتوی دلچسب و زرین آفتاب نزدیک غروب، می‌بردند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر