امروز باید به جای دیگری میرفتم. در تاکسی از جلوی ساختمان دادگاه مدنی میگذشتم که دیدم خانم و آقایی با شدت با یکدیگر جر و بحث میکنند. مردم دور آنها حلقه زده بودند و از یک تئاتر مجانی بهره میبردند. به میدان ارگ رسیدم رانندهی تاکسی به بهانهی حذف یاراینهی بنزین از هر نفر دو هزار تومان کرایه گرفت. بعد مناقشات معمول از ماشین پیاده شدم و از کنار ساختمان سوختهی تولید صدا ی صدا و سیما گذشتم و به کاخ گلستان رفتم تا اردوی تفریحی بچههای مدرسه را هماهنگ کنم. قرار بود فردا بچهها به موزهی بیت رهبری بروند و از آنجا به کاخ گلستان بیایند. کارم سریع تمام شد و برگشتم. باز هم از ساختمان دادگاه گذشتم. اکنون خانم و آقایی که جر و بحث میکردند هر کدام در گوشهای خسته نشسته بودند. مردم لیوان آبی به دست آن خانم داده بودند، یکی از اطرافیانش پرسید حالا چه طوری با هم آشنا شدین، گفت: روی پشتبام! شبهای ۸۸ هر دویمان آنجا الله اکبر میگفتیم.
۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
سلام. سلیمی هستم. نمیدونم تو خودتی یا نه!!! به هر حال هیچ اثر و علائمی نداری. نمایه کاملت هم خیلی ناقصه! از کجا میشه فهمید که صاحب بیغوله کیه؟
پاسخ دادنحذفordooye tafrihi, beyte rahbari? vaghean Shahkarid shomaha! ziarate tafrihitoon ghabool maghame ozma bashe!
پاسخ دادنحذفسلام به جناب سلیمی. نه من خودم نیستم! یعنی فکر میکنم اونی که تو منظورته نیستم. تا حالا سلیمی نشنیدم، اما میتونی ببینی چی و کی تو رو به اینجا کشیده شاید نقطهی اشتراکی بین من و تو باشه.
پاسخ دادنحذف