۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

جوانی

جوانی می‌دانم که روزی دل‌تنگت می‌شوم. افسوس اعتقادات آرمان‌گرایانه‌ات را می‌خورم.
روزی می‌رسد که به سلیقه‌ی آتشین خود در جوانی حسودیم شود به رنگ‌های جیغی که مرا در خود حل می‌کرد، به کارهای بچه‌گانه، به پشت گوش انداختن فرهنگ و رسم‌های دست و پا گیر.
ناراحت خواهم بود که چرا لبخند همیشگی جوانی بر لبم نیست و چرا دیگر قیافه‌های کج و کوله‌ی تصاویر شخصیت‌های بچه‌گانه و عروسک‌هایم مرا مجذوب خود نمی‌کند.
غصه می‌خورم چون که دیگر نمی‌خواهم دنیا را نجات دهم. غصه می‌خورم که خودخواه خواهم شد.
من بزرگ شدن را دوست ندارم، پختگی را دوست ندارم، اما متاسفانه تقدیر قابل تغییر نیست.

باز هم به یاد این شعر زیبا

در جوانی به خویش می‌گفتم
شیر شیر است اگر چه پیر بود

چون شدم پیر نیک دانستم
پیر پیر است اگر چه شیر بود

۶ نظر:

  1. باز جای شکرش باقیه جوونیتو درک کردی
    من که اولش کودک بودم بعدش یه دفه پیر شدم نفهمیدم کی جوون بودم!!
    تازه ما که جوونی تو تو ندیدیما به نظر خودته این

    پاسخ دادنحذف
  2. ببینم احیانا منظورت اینه که هنوز بچم؟

    بی ادب!

    پاسخ دادنحذف
  3. معلومه بچه ای!می تونم ثابتم کنم
    اگه اون عکستو با زاغالوش داشتم اه حیف شد!

    پاسخ دادنحذف
  4. راستی شعر مرتبطش یادم رفت بگم

    آدم وقتی جوونه پی پیش خیلی روونه
    آدم وقتی پیر میشه پی پیش مثل قیر میشه

    پاسخ دادنحذف
  5. عزیزم اینجا که وبلاگ پلیدی نیست که!

    اینجا یک محیط آکادمیک با رعایت ارزشهای اخلاقی و مذهبیه.

    پاسخ دادنحذف
  6. جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانیرا

    نجستم زندگانی و گم کردم جوانیرا

    پاسخ دادنحذف